محمد موسوى بجنوردى
26
علم اصول ( فارسى )
مىكنند . چنان كه گويى هركس قائل به وجود كلام نفسى باشد بايد به تغاير اراده و طلب در ناحيهء مصداق معتقد شود و هركس كه منكر كلام نفسى باشد بايد به اتحاد اراده و طلب قائل شود . ما - چنان كه قبلا ذكر شد - با وجود اينكه كلام نفسى را شديدا انكار مىكنيم ، اعتقاد داريم كه اراده مصداقا غير از طلب است . چون اراده مسلّما از مقولهء كيف نفسانى و از حالات نفس است كه از آن به شوق مؤكّد تعبير مىشود . درحالىكه طلب حمله و تصدّى نفس است ، طلب انفعال است و انفعال بدون فعل محال است . تأثّر بدون تأثير محال است ، هر تأثيرى ، تأثّرى مىخواهد . شما ممكن نيست بدون فعل ، انفعالى داشته باشيد . پس اگر شما كارى را انجام داديد ، دستور داديد ، اين دستور شما پديدهء فعل است كه همان حمله و تصدى نفس مىباشد . فرق نمىكند چه در ارادهء تكوينى چه در ارادهء تشريعى . در ارادهء تكوينى تا حملهء نفس نباشد ظرف آب را بلند نمىكنيد . تا اراده نباشد عضلات تحريك نمىشود و تا حملهء نفس نباشد چيزى را نمىخواهيد . خواستن كه همان طلب است از مقولهء فعل است و شوق مؤكّد كه همان اراده است از مقولهء كيف نفسانى است . پس معقول نيست كه دو چيز كه از دو مقولهء جداگانه هستند وحدت مصداقى داشته باشند . اين دو ، علاوه بر تغاير مفهومى تغاير مصداقى نيز دارند . پس حق در مقام اين است كه طلب عبارت است از : حملة النفس و تصدّى النفس و هو من مقولة الفعل و الارادة كيفيّة نفسانيّة و الشوق المؤكّد و هو من مقولة الكيف و مقولة الكيف يغاير مقولة الفعل مفهوما و مصداقا .